سروده های عاشقانه

زندگی از واقعیت سرچشمه می گیرد

و

واقعیت زندگی همان پروانه سرکشی است

که کرم بودن را نپذیرفت و از جنس آسمان شد...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 10:0 توسط فرزاد ملایی |


ترانه "منتظرنمون"

اون دیگه رفته که بیاد

گریه رو از سر میگیرم

یادم میاد خاطره هات

....

اورفت...

مانیز رفتیم

بدرود

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 9:55 توسط فرزاد ملایی |


 

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب الودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاک الوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من اغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد ازارم

ان ارزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه ی محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 21:31 توسط فرزاد ملایی |


 

عشق یعنی انتظاروانتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی مستی ودیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی سوزنی آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 21:34 توسط فرزاد ملایی |


 

 

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید 
لحظه ای گذشت 
که من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 9:25 توسط فرزاد ملایی |


                                   سلام سلام به همه ی دوستان خوبم

                                    شرمنده ام که این مدت نتونستم آپ کنم

                                    یا حداقل آپ هاتون رو ببینم 

                                  مسافرت بودم ولی حالا برگشتم و از این به بعد

                                   قول میدم آپهامو بیشتر کنم

                                   پس یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 15:40 توسط فرزاد ملایی |


                                                    

سکوت و آرامش روحم بر هم خورد


آری خوب به خاطر دارم

 که چشمان تو

 دریایی خروشان و قلب من بی پناهی در این میان بود.


ساحل وجودت برای همه زیبا و برای من تلخ بود


ای کاش تا آخرین لحظه ی عمر میان امواج قلبت می ماندم

 وتو یک لحظه هم از من غافل نمی گشتی.


روزم با بی اعتنائیت می گذشت

 و شبم با دلتنگیت در وهم آن روزکه چشمانت را دیدم

و رویا.....

 
حقیقت چیست........


با یک نگاه عاشقت گشتم


خواستم برای همیشه مال من باشی


خواستم تنها نسیم گذر دریایت باشم .......

 
آری حقیقت این است حقیقتی که تو باور نداری


پس حقیقت تو چیست؟؟؟؟؟؟؟؟


تو او را خواهی و من تو

 
تو با همه جز من باشی و من فقط با تو


تو بی اعتنا باشی و من مشوش از تو

 
اگر این حقیقت است پس من بازنده ام


آری من بازنده ام

 و تا ابد

 تو تنها پیروز میدان بی وفایی خواهی بود


ای بی وفا

 

 دیگر هیچ از تو نمی خواهم به جز قلب شکسته ام

 که در اعماق کویر وجودم

آن را و تو و خاطره ات را تا ابد دفن کنم


آری من بی وفایی را از تو آموختم

 و چه خوب آموزگاری بودی ...........

آري من.........................           

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 15:34 توسط فرزاد ملایی |


 

 

غروب لحظه ها لحظه هاي با تو بودن چه زود گذشت

 لحظه هاي با تو ديدن و هيچ نگفتن چه زود گذشت

 حس عجيبي بود من و تو با هم و در کنار هم

 ولي جدا از هم

 چه حقيقتي در پس اين پرده بود

که تو از بر ملا کردنش ابا داشتي

 و من براي جاودانگي اش لحظه شماري

 تو را چه مى شد اي دقيانوس زمان

 مرا با خود به کجا بردي؟

 صداي طرب وسازو آواز مى آمد

 اما

اما من بي خبر پاک و خالص

 چون کودک خقته در آغوش مادر تو را نمي ستايم

 چون ستودني نيستي

 تو را نفرين نميکنم

چون نابودشدني هستي

 مرا با خود کجا بردي اي يزيد زمان؟

 دلم آرام بود و صدايت در گوشم نجوا مي کرد

 ومن آرام اما چه صدادار!

غرور لحظه هايم را شکستي

 تو را دوست مي دارم

 هر چند لحظه هاي سکوتم را با نگاهت معنا نکردي

 برايت دعا مي کنم

 از درگاه آن ذات يگانه

که همه محتاج دعاييم باشد

 باشد زماني که هر دو

 در پيشگاه ذات باريتعالي

 پاسخگوي چرا هاي ديروز و اماهاي فردا باشيم

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:1 توسط فرزاد ملایی |


 

 

 

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 18:57 توسط فرزاد ملایی |


 

 

 

 

 

پرستوي عاشق

در سراپرده تيرگيها دل به امواج شب مي سپارم
مي نويسم براي تو اي خوب هر چه فرياد در سينه دارم

اي مسافر مرا مي شناسي من نهالي ز بستان عشقم
يادگار سپيدار و سروم قطعه شعري ز ديوان عشقم

از تنم شعر غم مي تراود با نفسهاي من بوي خاك است
روزگاريست كه اين روح سرمست عاشق يك پرستوي پاك است

آن پرستوي زيبا كه يك شب با سلامي مرا زيرو رو كرد
آمدو لانه گرم خود را در دل سرد من جستجو كرد

مهرباني كه يك لحظه يادم خواب آرام او را به هم زد
دستهايش همان لحظه با عشق نامه ي هستيم را رقم زد

آن پرستو تويي اي مسافر باور مومن لحظه هايم
اي كه در قلب پاييز مسموم از بهاران سرودي برايم

عشق من آري از روشنائيست تا بلنداي احساس گلهاست
از شب غربتش مي هراسد روح اين عشق از جنس ميناست

مي تواني به عشقم بخندي مي تواني بگوئي فريب است
ميتواني نفهمي غمم را بي تفاوت بگوئي عجيب است

آه اگر چيني تو در اين بغض بشكند از هجوم غرورت
آه اگر چشمهايم سرانجام ره نيابد به دنياي نورت

زخمي از تيغ نا باوري ها با تمناي خود مي ستيزم
زير پا مي گذارم دلم را از تو و عشق تو مي گريزم

ميگريزم كه چون اشك ماهي گم شوم در هياهوي دريا
ميگريزم كه همچون شبي سرد دل ببازم در آغوش فردا

هجرت تلخ و بي رحمم آن روز قلب سخت تورا مي فشارد
پرسشي گريه آلود و شبرنگ در سكوتت قدم مي گذارد

اي پرستوي پاك اي مسافر از چه نامم ز خاطر زدودي
خوب من زير باران وحشت لانه ات را چرا گم نمودي

زير لب شرمگين ميخروشي كاش مي ديدمش بار ديگر
اشك مي ريزي آهسته افسوس نيست امكان ديدار ديگر

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 12:21 توسط فرزاد ملایی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تک وتنها تو خیابون

به زیر نم نم بارون

باز به یاد تو می افتم

حرفایی که با تو گفتم

گفتم عشقه من یه کوهه

تو ببین چه با شکوهه

عشق تومثل سرابه

عمر کوتاهه حبابه

عمر کوتاهه حبابه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تقدیم به مهربون ترین قلب دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1390

مهر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

tiny pic
عشق و دوست داشتن یعنی چی ؟
تقدیم به مهربون ترین قلب دنیا
عاشقانه
انتهای سکوت "آقا رضا"
بلاگفا
عاشقانه عارفانه
عاشقانه
اشعار کردی"مهدی جون"
اشعار عاشقانه وعکس"نوید
خدایا دوستت دارم "ارام
شکوه تنهایی
واين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد
خواستگاه عشق
veriO
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin